ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








    

برای تعطیلات نوروز، به مدت هفت روز (از شنبه 28 مارس تا جمعه 3 آوریل 2009 (8 تا 14 فروردین 1388)) به اندونزی سفر کردم و آن جا را سرزمینی زیبا، پر ازدحام، با آب و هوایی نسبتا متعادل و مردمی مهمان نواز یافتم. سفرم بسیار لذت بخش بود و البته، سختی هم کشیدم چون اکثر اندونزیایی ها، زبان انگلیسی را به خوبی نمی دانستد.

اندونزی متشکل از 5 جزیره ی اصلی است به نام های: 1) بورنئو (Borneo) که میان کالیمانتان، برونئی و مناطق صباح و سراواک کشور مالزی بخش شده است. 2) جاوه (Java) که در قدیم "Jawa Dwipa" خوانده می شده. 3) سولاوسی (Sulawesi) که در قدیم "Celebes" خوانده می شده. 4) سوماترا (Sumatra) که در قدیم "Swarna Dwipa" می نامیدند. 5) گینه ی نو (New Guinea) بخش شده میان پاپوآی اندونزی (ایریان جایای پیشین) و کشور پاپوآ گینه نو.

زبان اندونزیایی ها به زبان مالایی ها شبیه است با این تفاوت که آن ها در آخر کلمه های خود پسوند "La" را خیلی به کار نمی برند. مثلا در مالزی به Ok می گویند Okla اما در اندونزی این طور نبود.

هم چنین به نظر من اندونزی هم مانند تایلند باید سرزمین پل ها خوانده شود! اما فقط پل های عابر پیاده، ماشین رو و قطار رو در آن جا وجود داشت؛ البته قطار های بین شهری، چرا که در اندونزی هنوز مترو ندارند.

جالب بود که از شلوغی زیاد در جاکارتا، مینی بوس ها - که به جای اتوبوس ها بیش تر به عنوان وسیله ی نقلیه ی عمومی استفاده می شوند – مردم را در وسط خیابان پیاده می کردند، زیرا نمی توانستند جایی پارک کنند. یعنی فکر کنم هر کس که در جاکارتا از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده می کند باید نوعی مهارت به نام "از مینی بوس خود را به وسط خیابان پرت کردن" داشته باشد! فقط حیف شد که در آن جا نتوانستم از سواریِ باجای (Bajaj) یا بِمو (Bemo) فیضی ببرم. این دو وسیله، چیزی شبیه توک توک (Tuk-Tuk) در تایلند و یا ریکشا (Rickshaw/Ricksha) در ژاپن و هند و بنگلادش و ... هستند با این تفاوت که باجای اتاقکی است که به وسیله ی یک موتور رانده می شود و بمو مثل مینی مینی بوس (!) است؛ باجای ها 1-2 نفره اند و بموها برای 4-5 نفر جا دارند. البته، بیش تر بمو ها مانند باجای ها، 3 چرخه اند. وسیله ای دیگر که به بمو بسیار شبیه است و 4 چرخ دارد، آنکوتان کوتا (Ankotan Kota) نام دارد که به معنی وسیله ی نقلیه ی عمومی شهر (City's public trasportation) می باشد.

نکته ی دیگر این که اندونزی سال های سال تحت استعمار هلندی ها بوده و این نکته در معماری ها، زبان، نوشته ها و حتی در فرهنگ مردم دیده می شود.

Bemo Bajaj (باجای)

 

پرواز Air Asia ما، آن روز ساعت 7 صبح از فرودگاه Kuala Lumpur LCCT مالزی به سمت Bandara Internasional Soekarno Hatta Cengkareng، فرودگاه بین المللی اندونزی، بود و ما ساعت 8 صبح به وقت اندونزی به آن جا رسیدیم (اختلاف ساعت مالزی و اندونزی 1 ساعت و طول پرواز 2 ساعت است).

از قبل از سفر، از طریق یکی از دوستان با آقایی آشنا شدیم که قبول کرد که در این هفته راهنما و راننده ی ما باشد. ایشان را در فرودگاه ملاقات کردیم.

حدود ساعت 12 به هتلمان یعنی Hotel Maharani رسیدیم. هتل 3 ستاره ی قابل قبولی بود. حتما تعجب می کنید که چرا ما 4 ساعت تا هتل در راه بوده ایم!؟ چون که اولا فرودگاه خارج از جاکارتا قرار گرفته و دوم این که هتل دقیقا در نقطه ای متقارن با فرودگاه (نسبت به شهر جاکارتا) قرار داشت و سوم، راننده ی ما خودش اهل جاکارتا نبود، در نتیجه ما همه اش گم می شدیم که البته این باعث شد با طرز زندگی روزمره ی مردم اندونزی بیش تر آشنا شویم. در این حین پدرم یک سیم کارت اندونزیایی به قیمت 25000 روپیه (= 8.33 رینگت) نیز خرید تا انجام مکالمات و ارتباطات آسان تر انجام گیرد.

در هتل، چک این (Check in) کردیم و با راننده برای ساعت 12:45 قرار گذاشتیم. او گفت که در لابی به انتظار خواهد نشست. بیرون آمدیم و به سمت Money Changer راه افتادیم. اولین دلارها را با قیمت بسیار بدی change کردیم و بعد برای ناهار به KFC رفتیم. احساس کردم که قیمت های KFC در اندونزی ارزان تر از مالزی بود. سپس روانه ی پارک بزرگ خصوصی (غیر دولتی) اَنچُل (Ancol) شدیم و در آن جا از دنیای دریا (Sea World) دیدن کردیم. انواع ماهی ها، کوسه ها، لاک پشت ها و سوسمارها در آن جا یافت می شد. در بعضی جاها هم برنامه ی غذا دادن داشتن که همه ی مردم را به آن جا دعوت می کردند و بعد مثلا ناگهان قفسی فلزی که درونش یک غواص بود وارد محفظه ی کوسه ها می شد و برایشان گوشت پرت می کرد. و یا قسمتی بود که به سر یک میله ی پلاستیکی، سر مرغ آویزان می کردند و از مردم دعوت می کردند تا به سوسمارها غذا دهند که من و برنا هم این کار را کردیم! در مجموعه ی تفریحی اَنچُل، قسمت های دیگری همچون دنیای شگفت (Dunia Fantasi)، سینمای 4 بعدی و 3 بعدی، پارک آبی (شبیه سانوی لاگون مالزی)، تلکابین و ... بود که ما به علت کمبود وقت، فقط تلکابین - که معادل انگلیسی آن Gondola است و در اندونزی به آن Kereta gantung می گویند - را انتخاب کردیم.

پس از پایان انچل به میدان فاتاحیلا (Fatahilla Square)، یادگار شهر قدیمی باتاویا (Batavia) – که همان جاکارتای کنونی است – و از زمان هلندی ها پابرجاست، رفتیم. به این قسمت از شهر، “Kawasan Kota Tua” که معنی کلمه به کلمه ی آن “Area City Old” است هم می گویند که یعنی محله ی شهر قدیمی. آن جا متوجه شدم که چه قدر مردم اندونزی مانند ایرانیان و بر خلاف مالایی ها، اهل جنب و جوشند چرا که مردم در پارک به فراوانی یافت می شدند، جوان ها ورزش می کردند، دوستان زیلو می انداختند و ....

بعد از میدان تاریخی Fatahilla، به دیدن اسکله ی سوندا کلاپا (Sunda Kelapa Harbour) رفتیم، اسکله ای که از زمان هلندی ها تا به امروز مورد استفاده قرار گرفته (Kelapa در زبان اندونزیایی به نوعی نارگیل گفته می شود و سوندا اسم محلیِ چند شهر بزرگ اندونزی (در جاوای غربی) است و زبان سوندا، که با زبان اندونزیایی متفاوت است، زبان همین محله هاست). کشتی های در حال بارگیری و یا خالی کردن بار و همچنین ملوانان زیادی دیدیم و سپس به سمت هتل برگشتیم. جالب بود که برای وارد شدن به اسکله باید پول ورودی می دادیم!

حدود 7:30 شب رسیدیم و برای 8 صبح فردا قرار گذاشتیم.

برنامه ریزی کرده بودیم که در روز تعطیل (شنبه) در جاکارتا باشیم، زیرا شنیده بودیم که فقط در روزهای تعطیل کمی از ترافیک سنگین شهر کم می شود؛ با این حال خیلی جاها با ترافیک سنگین رو به رو شدیم. افرادی بودند که از این شلوغی ها استفاده می کردند، به این صورت که سوتی در دهان می گذاشتند و در بین چهارراه ها و سر ورودی کوچه ی فرعی به خیابان اصلی می ایستادند و به عبور و مرور ماشین ها کمک می کردند و در این حین، از راننده ها پولی می گرفتند. در فروشگاه ها و پارکینگ ها هم همین طور بود، ولی اختلاف این جا بود که در آن جا نگهبانان به جای لباس شخصی، یونیفرم به تن داشتند و به جای سوت، مانند پلیس ها چراغ قرمز رنگی به دست، ماشین ها را به داخل و یا برای خارج شدن، هدایت می کردند و باز از راننده ها پولی دریافت می کردند.

دست فروشان سر چهارراه ها و بچه های چتر به دست در هنگام باران، کاملا فقر عمیق قشری از جامعه را به نمایش می گذاشت.

جالب بود که اندونزیایی ها به پمپ بنزین مانند ایرانی ها می گویند پمپ بنزین! در ضمن قیمت بنزین در آن جا برای هر لیتر 4500 روپیه (1.5 رینگت) بود که در مقایسه با مالزی که قیمت 1.8 رینگت است، ارزان تر بود.

 

آن روز پس از چک اوت (check out) در هتل، به سمت محله (پارک) کوچک اندونزی (Taman Mini Indonesia) حرکت کردیم. این مجموعه، چیزی شبیه به تامان مینی مالزی در شهر ملاکا است، با این تفاوت که بسیار بزرگ تر و زیبا تر است و شامل خانه هایی نمادین از خانه های استان های مختلف اندونزی، طرز لباس پوشیدن و غذا خوردن مردم، تله کابین، معابد و 14 موزه به نام های Indonesia Museum, Perangko Indonesia Museum, Pusaka Museum, Transportasi Museum, Listrik & Energi Baru Museum, Telekomunikasi Museum, Penerangan Museum, Olahraga Museum, Asmat Museum, Komodo Museum, Serangga Museum, Research & Technology Information Centre, Minyak & Gas Bumi Museum, Keprajuritan Museum می باشد. ابتدا به سمت خانه های سوماترای غربی (West Sumatra) حرکت کردیم و بعد از بازدید، متوجه گروه نمایشی شدیم که در آن حدود 30 نفر از بازیگران تئاتر سوماترا به همراه استاندار آن جا، با پای برهنه روی آسفالت از در ورودی تامان مینی تا قسمت خانه های سوماترا می آمدند و مراسم ازدواج به سنت سوماترایی ها را بازی می کردند. آن قدر این مراسم طبیعی می نمود که اگر از راننده نپرسیده بودیم، فکر می کردیم که واقعا در یک جشن عروسی شرکت کرده ایم! خلاصه با دعوت چند تن از مسئولین مهربان آن جا، رفتیم و در کنار استاندار نشستیم و مراسم و آداب سوماترایی ها، نوع مبارزه آن ها و حتی رقصیدن آن ها روی نعلبکی (!) را دیدیم. همچنین با نوع موسیقی سنتی آن ها آشنا شدیم. حدود ساعت 12 ظهر که دیگر کم کم مراسم به پایان می رسید، با توجه به کمبود وقتمان، از آن ها تشکر کردیم و راه افتادیم.

رو به روی خانه های سوماترای غربی، تلکابین قرار دارد که شما می توانید با استفاده از آن، مدل خانه های اندونزی را از بالا و با سرعت بیش تری ببینید و هم چنین، درست رو به روی خانه های سوماترا یعنی در کنار ایستگاه تلکابین، دریاچه ای هست که در این دریاچه، جزیره هایی مصنوعی ساخته اند و اگر شما از تلکابین به آن پایین بنگرید می توانید نقشه ی اندونزی را در مقیاسی نسبتا بزرگ ببینید. متاسفانه به علت کمبود وقت، از تلکابین استفاده ای نکردیم.

برای ناهار به یکی از رستوران های آن جا به اسم CFC رفتیم. غذاهای این رستوران، متشکل از غذاهای به سبک KFC و همچنین غذاهای اندونزیایی می باشد. جالب است بدانید که در اندونزی KFC، CFC، SFC و خلاصه انواع FC ها یافت می شود!

در نزدیکی رستوران، دیواری سنگی قرار داشت که چهره های بسیاری روی آن سنگ تراشی شده بود. از آقایی در همان حوالی درخواست کردیم که اگر وقت دارد برایمان راجع به این دیوار توضیح دهد. پس از توضیح ایشان متوجه شدیم که این دیوار تاریخ اندونزی از پیروزی آنها به هلندی ها و ژاپنی ها تا دوره استقلال را نشان می دهد. مثلا در قسمت پایین دیوار، چهره ی چند خانم نمایان گر شخصیت هایی بود که برای آزادی و حقوق زنان در اندونزی مبارزه کرده و موفق شده بودند.

سپس از آن جا به سمت در خروجی به راه افتادیم و سر راه از چند معبد چینی و بودایی بازدید کردیم و از دیدن معبد هندی، به دلیل تعمیرات آن جا منع شدیم. سپس به موزه ی Transportasi Museum (موزه ی حمل و نقل) رسیدیم که انواع وسایل نقلیه را در خود جای داده بود. من و برنا و بابا پس از پرداخت ورودی، داخل شدیم. اولین چیزی که با آن مواجه شدیم یک هواپیمای غول پیکر بود که ظاهرا به دلیل کهنه شدن تجهیزاتش و ساییده شدن چرخ هایش، آن را نیز به موزه اضافه کرده بودند. اگر می خواهید درون هواپیما و کابین خلبان ها را ببینید، باید مقدار اندکی اضافه تر از ورودی بدهید تا اجازه ی ورود داشته باشید. برنا به علت علاقه ی زیادی که به هواپیما و خلبانی دارد، وارد شد. من هم که به بدنه ی هواپیما بیش تر از درونش علاقه دارم، از همان پایین، آن قدر با این بدنه ور رفتم که فکر کنم تمام دل و روده و شکم این هواپیما را دیدم. در سمت راست این هواپیما، دو – سه قطار قدیمی چوبی قرار دارند که با زغال سنگ کار می کرده اند و دیدن آن ها واقعا می ارزد. دیدن نوع و طرز چیدن صندلی ها، راهروها و حتی دستشویی ها بسیار جالب است. من به واگن راننده هم سری زدم و بوی روغن، نفت و زغال سنگی که سال ها سال پیش در این قطار ها استفاده شده بود را استشمام کردم. در ضمن، یکی از واگن های یکی از این قطارها نیز تبدیل به کلینیک اورژانس شده که اگر خدای ناکرده، کسی بلایی بر سرش آمد، سریع به آن جا منتقلش می کنند. سپس از فضای آزاد به سمت ساختمان اصلی موزه که کمی جلوتر است، حرکت کردیم. کم کم داشت باران می گرفت و باید عجله می کردیم. آخر باران هایی که ما در اندونزی دیدیم، مانند مالزی بسیار وحشیانه می بارند و در عرض 5 دقیقه شما کاملا مانند یک موش آب کشیده خواهید بود. می گفتم؛ موزه ساختمانی است 2 طبقه و بسیار وسیع که طبقه ی اول آن، از انواع و اقسام اسباب بازی ها و ماکت ها پر شده، تا حدی که برنا در یکی از ماکت هایی که مثلا نماد جاکارتای قدیم بود، اسباب بازی Lightning McQueen از فیلم ماشین ها (Cars) محصول شرکت Disney channel رو تشخیص داد! بگذریم؛ طبقه ی بالا شامل 6-7 قسمت متفاوت بود که هر قسمت خود بخشی از وسایل قدیمی را پوشش می داد. یک قسمت مربوط بود به وسایل ارتباطی مثل تلگراف و رادیو و دستگاه کنترل از راه دور در اتاقهای فرمان فرودگاه ها و ... بود. قسمت بعد در مورد دوچرخه و موتور بود به همراه ماکت هایی از انواع قدیمی این وسایل. بخش بعدی، در مورد چگونگی وضع قوانین راهنمایی و رانندگی و ارتش. در قسمتی دیگر، گذشته ی قایق ها و گاری ها. قسمت بعد کشتی ها و قطار ها که در آن ماکت هایی از ملوانان با لباس های مختلف دیده می شد. یک بخش اختصاص داشت به هواپیماها و موشک ها که در آن ماکت هایی از خلبانان و فضانوردان با لباس های مختلف یافت می شد. قسمتی هم مربوط به نجوم و چگونگی کشف اسرار فضا بود.

دوباره بیرون آمدیم و در فضای پشت موزه، چند اتوبوس قدیمی که به London Bus مشهورند و چند ماشین قدیمی و ... را مشاهده کردیم و تا باران هنوز کاملا شروع نشده بود، به سمت ماشین دویدیم.

در راه خروج، از جلوی موزه ی Komodo Museum هم گذشتیم ولی دیگر وقتی برای بازدید نداشتیم. کومودو (Komodo) یک موجود اندونزیایی است که به سلطان مارمولک ها (King of Lizards) معروف است.

نکته ی جالب توجه، نوع دیگری از فقر مردم بود به این صورت که بعضی افراد لباس های عروسکی مثل تام و جری و توایتی و ... به تنشان بود و به زور می خواستند با شما عکس بگیرند و بعد که عکس می گرفتی، جیبشان را نشان می دادند که برایشان پول بریزی!

خارج شدیم و پس از خریدی کوتاه در Carrefour و تبدیل پولمان در صرافی پاساژ بزرگی به نام Tamini به سمت پونچاک (Puncak) حرکت کردیم. سفری حدودا یک ساعته، در بعد از ظهر روز یک شنبه، از میان مزارع سبز چای .... به ارتفاعات نزدیک و نزدیک تر می شدیم. از محله ی چی آَوی (Ciawi) که در زبان سوندا به معنی water wood است و از بسیاری از محله های دیگر که نامشان باز هم با چی (Ci) - به معنای آب – شروع می شود گذشتیم و بالاخره به هتل Hotel Bukit Indah که قرار بود شب را در آن جا سر کنیم، رسیدیم. هوا نسبت به جاکارتا، بسیار خنک و دل چسب بود. برای فردا صبح با راننده قرار گذاشتیم و شب به خیر گفتیم.

حدود ساعت ۸:۳۰ صبح بود که پس از تحویل اتاقمان و کمی قدم زدن و عکس گرفتن در پارک پشت هتل، به سمت مرکز شهر پونچاک به طرف Taman Safari Indonesia به راه افتادیم. تامان سفری اندونزی، باغ وحشی است که در آن حیوانات آزادند و شما به جای آن ها در قفسی به نام ماشین خودتان (!) از آن جا دیدن می کنید.
وارد شدیم و از انواع لاماها، آهوها، بزها، گاوها، شیرها و پلنگ ها، زرافه ها و خرس ها، میمون ها و طاووس ها و ... دیدن کردیم. نکته ی جالب، درهای الکترونیکی بود که هر قسمت را از دیگری جدا می کرد، به این صورت که ابتدا وارد محدوده ی حیوانات نسبتا اهلی (علف خوار) می شویم، سپس دری بسیار سخت و محکم - که فقط با ورود ماشین ها به صورت اتوماتیک باز می شود - شما را به محدوده ی گوشت خواران (شیرها) راهنمایی می کند. سپس دوباره دری شما را به پلنگ ها می رساند و به همین ترتیب. در قسمت حیوانات اهلی، آن ها یاد گرفته بودند تا پوزه ی خود را به سمت پنجره های ماشین ها بیاورند تا خوراکی ای نصیبشان شود و در قسمت شیرها و پلنگ ها، نمی دانم به آن ها زیادی غذا داده بودند و یا داروی خواب آور که همه شان بی حال، گوشه ای افتاده بودند و یا به خواب عمیقی فرو رفته بودند.
از محدوده ی باغ وحش خارج و به محل اجرای نمایش حیوانات وارد شدیم. در این جا، طبق برنامه ای که در ابتدای ورودمان به تامان سفری به ما داده بودند، تقریبا هر نیم ساعت یک بار، نمایشی برگزار می شد. اولین نمایش مربوط به فیل ها (Gajah Show) بود، که دو خانم نمایش می دادند که چه طور سوار فیل می شوند، فیل را چگونه غذا می دهند، حس بویایی فیل را با قایم کردن یک خوراکی در گوشه ای، به نمایش می گذاشتند و .... حتی در قسمتی هم از ۵ نفر - که من و برنا هم جزوشان بودیم - دعوت کردند تا برویم بالا و روی زمین با فاصله دراز بکشیم و سپس یک فیل عظیم الجثه از لا به لای ما، یعنی روی همین فاصله ها پا بگذارد و رد شود! نمایش بعد نمایش انواع حیوانات (Aneka Satwa Show) از جمله اوران گوتان، سگ های پاکوتاه، طوطی، میمون ها بود که در آن نشان می دادند که طوطی ها رنگ ها را از هم تشخیص می دهند، سیستم بدن و زندگی اوران گوتان چه قدر شبیه آدم است، به طوری که حتی نشان دادند چه طور این موجود دستشویی می کند! در قسمتی هم آهنگ گذاشتند و سگ های پا کوتاه، در حالی که روی پاهای عقبشان ایستاده بودند، جفت جفت (pasangan) پاهای جلو را به هم تکیه دادند و شروع به رقص تانگو (tango) کردند! سپس به Singa Macan (نمایش ببرها) رفتیم که در آن جا، ۳ ببر را درون قفسی بزرگ، از درون آتش می پراندند، نشان می دادند چه طور ببرها از درخت بالا می روند (برای این کار، درختی مصنوعی را در قفس گذاشته بودند و تکه ای گوشت به آن بالا آویزان کرده بودند، یکی از ببرها پرید و به سرعت از درخت بالا رفت، تکه گوشت را به دندان گرفت و به آرامی از درخت پایین آمد). حتی نشان دادند که ببرها برای حمله به انسان، ابتدا سینه خیز می آیند و سپس از پشت به او حمله کرده و او را به زمین می اندازند. بعد به Singa Luat Show یا نمایش شیر دریایی رفتیم. یاد گرفتیم که دمای آبی که شیر دریای در آن شنا می کند بسیار پایین و نزدیک به صفر است. طرز سخنرانی پشت میکروفن (!)، طرز دست زدن و بازی کردن، ماهی خوردن و میزان غذای شیرهای دریایی بسیار زیبا و آموزنده بود. در بخشی از برنامه، شیرهای دریایی توپ بسکتبالی را به سمت حضار پرتاب می کردند و هرکس که توپ به دستش می رسید، توپ را دوباره به درون استخر پرتاب می کرد. در آخر برنامه هم شیرهای دریایی، شروع کردند به سریع شنا کردن تا آن جا که با دست هایشان تا توانستند روی جمعیت آب ریختند! برنامه ی پرنده های شکاری (Burung Pemangsa) که در مکانی سرباز و آزاد در نزدیکی استخر شیرهای دریایی اجرا شد، بسیار زیبا و آموزنده بود. این که چه طور دستمان را بگیریم تا پرنده ای روی آن بنشیند، چه طور اگر غذایی را برایشان به سمت آسمان پرت کنیم، از فاصله ای دور خواهند دید و به سمت غذا شیرجه خواهند زد و ... دیدنی بود. در این برنامه، عقاب، پلیکان، جغد و پرنده ای که من فقط در اندونزی و مالزی دیده ام و اسمش Julang Emas (که اِماس به معنی طلایی نشان از نوک طلایی رنگ این پرنده دارد) است، را به نمایش گذاشتند. من هم رفتم و برای این پرنده ی اندونزیایی - مالایی، پاپایا به سمت آسمان پرتاب کردم و این موجود دیدنی، به چه زیبایی در هوا تکه ی کوچک پایایا را بلعید! متاسفانه به نمایش دلفین ها (Lumba - lumba) نرسیدیم. نمایش بعدی، Wild - wild West بود که به Cowboy Show نیز معروف است و ما از نیمه ی نمایش به آن جا رسیدیم. فضا، محوطه ای سرباز بود با زمین شنی و خانه ها و اتاق کلانتر و زندان و بار و ... که در کل فضای شهرهای قدیم را تداعی می کرد، شهرهایی که کلانتر با اسب خود و ستاره ای که روی سینه دارد در آن جا جولان می دهد و دزدان و خماران مست را به زندان می اندازد. نمایش زیبایی بود، مخصوصا قسمتی که به هم دینامیت پرتاب می کردند، واقعا هول برانگیز و جالب بود چرا که دینامیت ها واقعی بودند! در قسمتی که یکی از دینامیت ها ترکید، اسبی که در آن جا قرار داشت، رم کرد و فورا از صحنه خارج شد و مرغ و خروس ها با حالت ترس و لرز به این طرف و آن طرف دویدند!
پس از ناهار در Rain Forest Resto، از مکان غار مانندی - چون بسیار تاریک بود، ترجیحا آن را غار می گویم - دیدن کردیم که انواع مارها، خفاش ها و جغدها و کلاً موجوداتی که در تاریکی زندگی می کنند در آن جا در محفظه های شیشه ای نگه داری می شدند.
نکته ی جالب توجه این جا بود که تقریبا همه ی کارکنان و نمایش دهندگان حیوانات خانم بودند. و متاسفانه ۹۰ درصد هر نمایش به زبان شیرین اندونزیایی اجرا می شد که ما چیزی سر در نمی آوردیم!
حدود ۴:۳۰ بعد از ظهر بود که دیگر با سفری و پونچاک خداحافظی کردیم و به سمت شهر بندونگ (Bandung) که خودشان آن را Paris van Java (پاریس جزیره ی جاوا) می خوانند، به راه افتادیم. ۲:۳۰ دقیقه راه، ما را به هتل ۴ ستاره ی The Ardjuna Boutique Hotels and Spa رساند. در ضمن، از روی پل Pasupati نماد شهر بندونگ نیز گذشتیم. برای فردا ۸:۳۰ صبح با راننده قرار گذاشتیم و آن روزمان نیز به پایان رسید.
Pasupati
 
نوشته شده توسط ...مینا عرب خدری , Mina Arabkhedri... در شنبه 1388/01/29 و ساعت 11:46 AM
منبع: http://www.minooshii.blogfa.com/8801.aspx

 

 

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر