ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تاریخ : يك شنبه 21 تير 1388 ساعت 5:05 بعد از ظهر

یعنی چی خب! هی همه اومدن نوشتن: رفتیم تعطیلات خوش بگذشت! رفتیم خوش، تعطیلات بگذشت! خب باشه عامو... حسودیمون شد!!

ما هم پنجشنبد شب، عروسی پسرخالمون بود نرفتیم! جمعه هم پاتختی بود بازم نرفتیم! امشب هم عروسی دخترعمه‌ام هس، بازم نمی‌ریم!!!!! (ووی! خب ایران بود! ما اینجو هستیم! یه چیزوی براتون سوال پیش میادا!!!!)

دیگه برا این که زیاد جلو خودمون شرمنده نشیم، جمعه شب پاشدیم رفتیم sunway! بس که دیر رفتیم، پارک آبی که تعطیل بود! (البته ما هم با نیت و تجهیزات پارک آبی نرفته بودیمنیشخند!!!)

ما با اجازتون به نیت پیرامید (Pyramid)شون رفتیم و اسکیت روو یخ! که خب اهرام رو زیارت فرمودیم ولی اسکیت که نرفتم هیچ، راه عشقولی بنده خدا رو هم زدم!!

  

برگشتنی هم قشنگ سه ساعت و نیم گم شدیم تا رسیدیم خونه! (البته گم که نشدیم! میخواستیم از مناظر مالزی لذت ببریم!!دروغگو)

.::. میگما! اگه در خونه همسایه وا باشه، اشکالی داره نیگای تووش کنیم؟!

بازم میگما! این همساده ما چرو تختاشون رو گذوشتن توو هال!؟ یعنی سه تا اتاق کمشون بوده آیا؟!هیپنوتیزم

پ.ن: همسایه‌های ما شونصد تا (استعاره از خیلی!) آقا پسر محترمه هستن که فک میکنم شیفتی میان خونه!! چون 24 ساعته در رفته و آمدن!! و این قد اصلاً به فکر راحتی جسم و روحشون هستن که دم در خونشون هم حتی که نیگا بکنی، یکی از این سبد چرخ‌دارهای giant پارک شده همیشه! (مثلاً فک کن توو ایران، سبد فروشگاه رفاه، توو خونه یکی باشه! مگه بده؟!)

.::. امروز هم رفتیم استخر مجمتعمون (برای بار اول!)، کلی فاز داد! جای مامانه خالی!ماچ

.::. در راستای تمرین رانندگی با فرمون سمت راست، امروز هم از خونه تا دانشگاه، تمرینی رفتیم! فقط نمیدونم چرو موقع برگشت، سر پیچ این خیابون این وری، ماشین خنگ پشت سری، به جای این که چراغ راهنما بزنه، نور بالا انداخته توو چش من (منظورش این بود که شما گُو اِستِرِیت کنین! من میخوام برم سمت اوو سوو)، بعد که من بعد از یه مکثی رفتم این سوو، دست گذوشته روو بوق! وووی! جل‌الخالق! مردم خنگ شدن!‌ فرق چراغ راهنما با نور بالُو ر هم نمی‌فَمَن!

.::. شرح المهمانمان را در ادامه مطلب می‌نویسیم که یادُم بومونه و اینجو هم زیاد شوغول پوغول نشه (برای راحتیِ خواننده‌ی غیرمتقاضی!)!!چشمک

و اما میمون‌داری ما:

خب از اول اولش که بر میگرده به چندین مَهـِه قبل (بر وزن دهه و سده بخونین!) از اونجایی ماجرا شروع میشه که اصلا کسی قرار نبود بیاد مالزی. دو فروند از پسرخاله‌هوی ما، طی عملیات بازگشت از عروسی دوستشون، تصادف فرمودن و به طرز معجزه آسایی نجات یافیدند. از اونجایی که رابطه ما با خاله‌هامون و در نتیجه رابطه عشقولی با اونا بسیار زیاد و نزدیک بود، عشقولی با این که اینجا بود، چند بار بهشون زنگ زد و منم حتی چند بار از بیمارستان زنگ زدم به مالزی و گوشی مابین عشقولی و پسرخاله‌ها رد و بدل شد و ...

در حاشیه: اینو در نظر داشته باشین که بین همه خاله‌های من، خانواده این یکی خالهه، از اونایی هستن که به اصول روابط اجتماعی خیلی اهمیت میدن و خیلی اعتقاد دارن که رسم و رسومات باید به جا و کامل ایفا بشن! و در این زمینه، هی از این و اون ایراد میگیرن!!

حالو اِدامَش: این گذشت و یکی دوماه بعدش هم من اومدم مالزی و ماه‌ها پشت هم گذشت و شکر خدا پسرخاله‌ها خوب شدن ولی... هیشکی در جواب اون تیلیف‌ها یه زنگی به عشقولی یا من نزد که عامو دستتون درد نکنه! شما خوبین؟

ما هم به روو خودمون نیاوردیم تا ماجرا رسید به اینجو که اینا تصمیم گرفتن بیاان مالزی(یکی از برادرای اون دوتا که تصادف کرده بودن)! و جالب اینجو که در طی این دوماه پیش‌تصمیم‌گیری، هیشکی به ما یه زنگی نزد که : "هوی بشرا! ما میخویم بیویم خونتون! موقعیتشو دارین؟" و فقط هماهنگی‌شون با مامان‌اینای من بوده و گفتن که قصد دارن بیاان خونه ما! (یعنی ما اینقد مستقل به نظر نمی‌رسیدیم؟!)

بعدش هم میگن چی؟ میگن اینا اصرار کردن ما بیریم خونشون!! (جل‌الخالق!)

ناگفته نماند که عشقولی ما اهل روغن کرمونشاهی و اینا هست. و مامان هم میخواسته بخره، با اینا مشورت میکنه که از کجا بخره (شغل پسرخالهه مرتبطه!)، اینا خودشون دو کیلو میخرن و حساب نمیکنن (یعنی در اصل هدیه به ما!). اینجا هم که اومدن، بجز اون روغنه، فقط یه جفت رووبالشی(!!!) + یه تی‌شرت برا عشقولی آوردن!

حالا امور عتیقه که زور بنده را درآورد:

1. خیانت در امانت!! (ما یه مقدار کنسرو بهشون داده بودیم که برا من بیارن) بعد اومدن کنسرو خیارشورا رو باز کردن و ریختن توو ظرف پلاستیکی که به خیال خودشون وزنش کم‌تر شه!! (بدون تعقل در این باب که:‌ اینا مصرف هفت هشت ماه من بود! اینجا هوا شرجی و گرمه، من نمیتونم بیرون از یخچال چیزی رو نگه دارم! یخچال من حجمش محدوده! خیارشور کیلویی که ارزون‌تره! ما (=مامان‌اینا) که مرض نداشتیم این همه بگردیم کنسروی پیدا کنیم که!!!!!)
دیگه نادیای بدبخ با یکی از خاله ها رفتن بازم خیارشور کنسروی خریدن (آخه توو شیراز کنسرو یه کیلویی خیلی سخت گیر میاد. شیشه‌ای هست. ولی کنسروی نه!)
حالو بعدش میخواستن چی کار کنن؟! به دایی خان قول دادن که: اینا خیارشور زیاد دارن!‌ بیاین نصفیش ببرین برا سیامک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!هیپنوتیزم
2. ورداشتن مصرف دقیقاً همین سه هفته‌شون رو (خوراکی) همراشون آوردن! (بی‌توجه به حجم یخچال بنده!) میگم: چرا همچین کردین؟ مگه اینجو قحطی بود؟ میگن: سیامک گفته اینجا چیزی نیس! اگه هم هست خیلی گروونه!!!! (آخه خارجیا! من که لیست قیمت توی مالزی رو هم بهتون دادم که! بعد هم فک کردین مردم اینجا پاره آجر میخورن؟!)
تا اینجاش به ما چه، اینجاش جالب بود که: هر چی میخواستیم درست کنیم، هی زنش یه ریز میگفت: نه! از چیزای خودمون درست کنیم!! یه طوری میگفت انگا مثلا چیزای ما و اینا داره! طوری که باور کنین من بعضی وقتا حس میکردم منظورش اینه که اینا برا خودشونه فقط و ما نباید دست بزنیم!!!
3. ماجروی برنج خریدنمون هم که نوشتم!! (آی حسابگر بود این پسرخاله!!!)
4. اوووف! پودر لباسشووووووویی!!!!!نگران: من اینجا همش پودر 3-5 کیلویی میخرم. بعد اینا برا شستن خب استفاده میکردن و خدا شاهده اصلا برام مهم نبود. حتی همش بهشون تعارف میزدم که لباساتون رو بدین بریزم توو ماشین، و خداشاهده که حتی تا لباسایی که هنوز خط تای نو بودنش رووش بود (=کاملاً نو!) میدادن که بریزم توو ماشین و بازم من اصلا برام مهم نبود. میگفتم لابد .... تا این که: یه بار مث این که عذاب وجدان گرفته بودن، بعد رفته بودن که پودر ماشین بخرن، ظاهراً کوچیک ندیده بودن. اومده به من میگه کوچیکش نیس؟ من: هست ولی کم‌تر... بعد دیگه با اجازتون چون پیدا نکردن، بی‌خیال شدن! (= ترسیدن بزرگ بخرن، مازاد مصرف خودشون بمونه برا ما!!!!سبز). اینجا بود که حس کردم با اجازتون دارن فقط سوء استفاده میکنن! و کلی زورم گرفت...
5. یه بار داشتن یه مجله ایرانی میخوندن اینجا، دیدن تووش نوشته: سویت توو بوکیت‌بینتانگ (یه خیابون باکلاس کوالالامپور) ماهی این قد. بعد پسرخالهه برگشته به دایی میگه: عامو هر کی خواس بیاد اینجو، بهش بیگیم بره اینجو ها! هم ارزون تره، هم راحت‌تره!!هیپنوتیزم (بنده توو دلم: ووا! حالا مگه ما ازتون پول گرفتیم!؟ یا میخ کردیم توو کفشتون که راحت نبودین؟! حالا من به دَرَک، نمیشد جلو عشقولی فیلم بازی میکردین(!) و به جای این دوکلمه‌ی مهربون، میفرمودین: و مزاحم کسی نمیشدیمنگران!؟!)
۶. یا مثلا با دویی که میخواس تلفنی حرف بزنه این پسرخالو، ول میکرد میرفت بیرون! حالو انگا ما میخواستیم بخوریمشون یا جاسوس بودیم! خیلی ضایع بود! واقعاً به آدم برمیخوره!
یا مثلا روز آخر تابلو بود که خودش گوشی و سیم کارتش رو داده به دایی (آخه مِموری گوشیش دست خودش بود) بعد میگه: جا گذاشتم توو ماشین سیامک! (آره ما هم گوشامون دراز! واقعا منطقیه که آدم مموریش رو در بیاره و گوشی رو جا بذاره!!!! بابا! حالا مگه 20 رینگیت (=5600تومن!) چی بود که ترسیدی ما بگیم سیم‌کارتت رو بذا برا ما، ورشکست شی؟؟؟!!!!) اینم حتی دروغ میطلبید؟؟؟؟؟؟؟
7. قبض برق اومده. تا دست منه هی یه ریز میگفت بده ببینم، بده ببینم (منم فک کردم عجبی! لابد میخواد حساب کنه!)! بعد دید من دارم نیگا میکنم هنوو، میگه چند اومده؟ میگم 25تومن. ... (بعد دیگه یادش رفت بگه بده ببینم!!!!!خنده) منم از عمد، با این که پرداختش کردم (نتی) ولی گذاشتمش چند روز روو میز توو هال، ببینم عکس‌العملش چیه، دیدم: خیــــر! اصلا با ما نیستی!!!
8. درسته زیاد خونه نبودیم و حتی از کنسروا و چیزای فیریزی هم زیاد استفاده نشد،‌ ولی متاسفانه برا همون شب خوابیدن و بیداری و حق لیدری بنده هم،‌ معرفتشون اجازه نداد حتی یه بار ما رو به یه مک‌دونالد (ارزون‌ترین چیز) دعوت کنن! (=از همون اول کاملاً اعلام کردن که همه چی دُنگی (=پیکی))
9. اونا تازه هیچی، ما برا سیامک هم این مدته که اینجو بود خب هی هوار تا کار کردیم (رفتیم فرودگاه دنبالش و بعد هم پیگیری ساک‌های گم‌شده‌ش تا پیدا شدن و بعد هم برا کالج زبان، با agent ِتوی ..؟.. آشنا بودیم و فقط معرفیش کردیم به اوو و دویس دلار به نفعش شد. خوابگاه و خرید ماشین و چنج پولا و آشنا کردن با پارس‌پی و ... درست کردن ترشی براش و پَخِش غذای باب میل و ...) و خودشون هم که اومدن: دوبار مهمونشو کردیم و ... خلاصه در جواب اینا دایی‌خان اینا برا ما چی آوردن: یه کیلو سویا(!!!!)، نیم کیلو زرشک(!!)، رب کیلو قیسی (آلو زرد خشک))!!!!! نیم کیلو تخمه هندونه سیاه!!!!!!سبز (فک کنم چیزایی که سیامک نمیخواست و اینا میخواستن بریزن دوور!!!!سبز)
دعوت معوت و اینا هم که بی‌خی...
10. بعد جالبه که درسته که عشقولی همه جا همراه ما نمیومد، ولی همین جاهای دور مث گنتیگ یا فرودگاه یا Low Yat و ... اینا اصلا فک نمیکردن پول بنزین یا tol‌ ورمیداره! و اصلا کاری به جیب مبارک نداشتن! (نمردیم و معنی دُنگی رو هم فهمیدیم!!)
بعد حالا روزای آخر چنان از دایی اینا تشکر میکرد که آدم اصلا فک میکرد اینا، خونه اونا بودن!هیپنوتیزم
11. جالب اینجاس که برا این که ظاهر اینا حفظ بشه، مامانه به پسرخالهه پیشنهاد میده که بیا من صد دلار بهت میدم، بده به عشقولی و بگو مثلا میخواستم برات چیزی بخرم، ولی گفتم نقد بدم به خودت که هر چی میخوای بخری (مامان: آخه اینا توو رسمشونه که دست سنگین برن جایی و زشته). که در کمال ناباوری پسرخالهه میفرماین: ما از این چیزا توو رسممون نیس!‌ و لازم نکرده!!!!تعجبهیپنوتیزم (کی گفته توو رسم ما نیس؟ ما خودمون هم (جز اینا البته!) هر جا میریم دست پُر میریم. حتی اگه فقط بریم برا صرف یه چایی و میوه! چه برسه به سه هفته موندن! (این سه هفتهه حتی اگه خورد و خوراک هم صفر حساب کنیم، آب و برق و آسایش ما رو در بر نداشت؟؟؟؟؟؟)
12. توو فرودگاه هم که با اجازتون دریغ از یه کلمه! تا زمانی که عشقولی شروع نکرد و نگفت که: اگه کم و کاستی بود ببقشین! اونا هم پُر رو پُر رو برگشتن میگن: ما سعی میکنیم فقط خاطرات خوب‌اش یادمون بمونه! (ووووووووووی! پنا بر خدا! مگه ما چیکارتون کردیم؟؟؟؟؟ چه پُر روو هستن بعضیا!)
به هر حال همه چی تموم شد... و اینا برگشتن ایران! و ما سعی کردیم برا هر موردی خودمون رو توجیه کنیم!!!
و اما گزینه 13 و گزینه اصلی که گند زد به تمام توجیهاتی که ما برا 12 گزینه بالا برا خودمون کردیم:
13. چار روز از برگشت اینا به ایران گذشت و یه نفر به ما زنگ نزد بگه این مدت مزاحم شدیم یا اصلا نشدیم! (با توجه به حتی اعتراضات سابق و مستقیم من!) تا این که جمعه که پاتختی پسرخالهه بود، بابا مث همیشه که هر جا هست، به ما زنگ میزنه که نشوون بده به یادمون هست و دل خودش هم آروم باشه  (ماچ)، زنگ زد، بعد یهوو این پسرخالهه جهیده گوشی رو از بابا گرفته و مثلا با عشقولی حرف!!!!!!!!!!!!!!!!!
عشقولی هم کاردش میزدی خون‌اش در نمیومد! میگفت اینا اگه میخواستن خودشون زنگ بزنن، زده بودن! چرا حالا که کسی دیگه زنگ زده دارن سوء استفاده میکنن! (خب راست هم میگفت! چی داشتم بهش بگم؟! درسته که خرجش آنچنان نیس، ولی هر چی باشه تماس از موبایل به خارجه هست... زرنگ بازی (یا خسیس‌بازی!) هم بعضی وقتا دیگه حدی داره!)
اینا کلیاتی بود که خیلی دیگه ضایع بود که من هم که توو نکته‌سنجی خیلی خنگ‌ام و فراموشکار، به طرز تابلویی دستگیرم شد و توو ذهنم موند! حالا حساب کنین کل ماجرا رو!!!
ناگفته نماند که تمام چیزایی هم که آورده بودن اینجا موند برا ما (البته بجز بعضیاش رو که یواشکی بردن برا سیامک!!چشمک (مثلا با این که من بهشون گفته بودم سبزیام خراب شده و ریختم دوور، ولی شیوید خشکاشون رو دادن به سیامک که خیلی بهش زحمت داده بودنمتفکر! یا آبغوره! یا مایه‌ی ماکارونی!) منم تازه از عصبانیتم (آخه این کنسروا اصلا به درد ما نمیخورد) میخواستم همشو برم بدم سیامک (جلو همون دایی اینا) ولی عشقولی نذاش. گفت زشته...)
زنش هم بعضی وقتا سوتی میدادا! مثلا فک کن! یه بار که خواستیم برنج درست کنیم، یهو گفت: خودمون داریم!‌ بیارم! (ظاهراً لنکاوی که رفته بودن، خریده بودن و زیاد اومده بود) ولی مامان گفت نه... و جالبه که این برنجه اصلاً‌ روو نشد! فک کنم بُردنش ایرانخنده)
ایناش زیاد چیز مهمی نبود... سوتی‌های خودشون بود دال بر اینکه زیاد به ما روا نداشتنچشمک

منبع : http://mn64.persianblog.ir/post/344
نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر