ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تاریخ : يك شنبه 31 خرداد 1388 ساعت 10:30 بعد از ظهر

این روزا خیلی روزای عجیبیه برام. و تجربیاتم هم خیلی عجیب‌تر. من همیشه حس میکردم بعضیا متفاوت از من هستن، یا بهتر بگم، من خیلی متفاوتم. ولی نه تا این حد.

تفاوتِ من نوشت: من حوصله پیچوندن آدما رو ندارم. راسّی حُسینی حرفُم رو میزنم و سعی نمیکنم بیپیچونمش. اگه هم نخوام بگم، نمیگم! اهل کلاه گذاری سر ملت هم نیستم. حتی توو حرف زدن.

مثلا چندتاش: من اصلا نمیفمم چرا مهدی (پسرخالهه) وختی میخواس بیاد اینجو، زنگ نزد مث آدم به خودِ ما بگه که داره میاد و آیا ما جا داریم آیا یا نه! و الکی هی با مامان اینا هماهنگ کرد (احیاناً ما این قد مستقل به نظر نمیرسیم؟!) بعد هم که این همه پیغوم پَسغوم داده که میخویم بیریم خونه اینا، یه دو روز قبل از پرواز تازه برا بار اول زنگ زده به ما: "یه اتاق نزدیکتون هست برا ما کرایه کنین" و من: "هیپنوتیزم این چه حرفیه. تشریف بیارین همین جا. مامان اینا گفتن دارین میاین، ما منتظرتونیم". و پسامد این حرف وختی که مهدی اینا (+همسر) تشریف میارن اینجو: "مانیا اینا خودشون به ما خیلی اصرار کردن که بیوین خونه ما" (ببقشین؟! خیلی کوجو بود؟ حالو بیون. مگه ما میخویم خونه رو بُخوریم؟ شما هم یه گوشه‌ایش بیشینین. ولی دیگه چرو میندازینش گردن ما؟)

بعد از اوو سوو دویی جلال (هموو یه دویی دیگهه که اونم الان اومده مالزی و سیامک -پسرش- هم اینجان و کلاس زبان میره)،‌ اونم اومده میگه: ما برا مهدی اینا اتاق کرایه کرده بودیم!!! ولی چون شما اصرار کردین، اومده اونجو!!!  و من توو دلم: هیپنوتیزمخب چرو دوروغ میگین؟ مهدی که از یه ماه و نیم قبل از پرواز، به مامان اینا گفته بود میخوام برم خونه مانیا اینا که!!!!"

یا ... خب بابا! ما خونمون دانشجوییه، همه اتاقامون که فِرنیش نیس که! شب اول که خوابیدن، صبحش این قد با طعنه گفتن گرم بوده که ما برا شب بعد تا تعارف زدیم که خب بیاین توو اتاق خودمون، گفتن خب!!!هیپنوتیزم

یا... عشقولی از شیوه برخوردشون با مواد غذایی می‌ناله است! نادی میدونه، طفلی عشقولی اهل گفتن این چیزا نیس. ولی میدونم مهدی این قد شور اش رو درآورده که عشقولی این طوری میگه. حالو خودتون چار تو کُنسرو و چارتو نون آوردین دیگه قرار نیس که... نگران

یا دیگه... ها! هر جا میرن فک میکنن من لیدرشون هستم! بابا من به ننه‌ی خودُم حواسُم باشه یا به شما؟ بدبخت مامان دو روزه که علاف شده! دیروز که رفتیم KLCC که این قد علافمون کردن حتی ده تا مغازه هم ندیدیم سرجمع! حتی آکواریوم هم رفتیم که بریم، آقای سیامک خان اومده تِز داده که امروز شولوغه، بریم یه روو دیگه بیویم! (حالو یکی نیس بهش بگه باهوش! مگه آکواریوم یه وجبه که شوغول که بشیه نشه هیچی دید؟!!!) واللو منم از ترس این که یهو برن یه نفر حتی جلوشون باشه و بعد هی بگن تقصیر تو بود که یه دونه ماهی از قلم دیدمون افتاد، گفتم خب برگردین!

بعد هم که دُشتم برا زن‌دایی خانوم دنبال McDonald`s میگشتم که بستنی نوش جان کنه، دوزار جلو یه تابلو راهنما معطل شدم، چنان غُرغُر کرده سر من که: "مانیا! دیگه رضایت میدی بریم؟ حالو امروو بسّنی نخور!!!!!" من (توو دلم): هیپنوتیزم مگه من بسّنی خواستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هیپنوتیزم

هر جو هم که میریم، من بدبخت اگه از شدت خستگی دُشته باشم بیمیرم هم و بخوام بیشینم حتی وسط پاساژ، هی میان صدام میزنن که پُشو بیو! مگه تو لیدر نیستی!‌ بیو بیبینیم اینا چی میگن!!!

بعد تازه چی! خدا وکیلی اگه من میرفتم خونه کسی، هیچ کاری هم برام نمیکرد و فقط دوزار می‌خُسبیدم توو خونه‌اش، یا حتی خونه هم هیچی، اگه دوزار برام یه جا خارجکی حرف میزد (به اصطلاح میشد لیدر! حالا راهنمایی‌هاش دیگه پیش‌کش)، برا این که نشون بدم دوزار معرفت دارم، حداقل نمیذاشتم پول مترو یا آب میوه‌اش رو خودش حساب کنه و با کمال خونسردی نمی‌گفتم: حساب حسابه!!! حداقل بار اول رو یه تعارفی میزدم!

باور کنین دیگه خُْل شدم... من مهمون و مهمونی خیلی دوس دارم، ولی نمیدونم من توی این یه ساله من خیلی عوض شدم، یا بقیه آدما... من خوشم نمیاد سر کسی منت بذارم یا اگه کاری کرد برام، بی‌منتش کنم... ولی نمیدونم چرا این طور کار میکنن! یه طوری وانمود میکنن انگاری من به اونا نیاز دارم...نگران

امروز هم که اوضوی گنتیگ رفتن بود. ما از اولش هم بهشون گفتیم ما بازی مازی نمیخویم بریم. به اینا هم صدبار گفتیم که شب، تولد دعوت داریم، و باید بریم. و شما تکلیفتون رو روشن کنین، اگه میخواین بمونین، از همون اول با دایی اینا هماهنگ شین (دایی اینا خونه سیامک هستن و سوا از ما میاان). حالو که رفتیم، هی برا خودشون قِر دادن! دویی اینا هم با خیال راحت رفته بودن بازی! (حالو خوبه ما گفته بودیم وخ نداریم! و خب اینا هم چون زبان بلد نبودن، دلمون نمیومد وسط گنتیگ ولشون کنیم (با تمام این رفتارای اینا، ما همچنان خصلت‌های خودمون مث کمک به مردم رو از دست ندادیم هنوو!) گر چه هم اینا موبایل دُشتن!‌ هم سیامک! و هر دو هم فارسی حرف میزدن!). خلاصه به همی نووم و نشون، یه دو ساعتی ما رو معطل کردن (تا 6) که دویی اینا رو پیدُو کنن. تازه آخرش هم مهدی تنهایی موند! زنش رو داد به ما که بیاریم خونه. و اصلاً فک نکرد که ممکنه با اومدن زنش با ما، برا برنامه‌ریزی‌های مامان (ما نه!‌ مامان حتی!) خِللی ایجاد بشه...

فک کن! آدم توو این شرایط همش هم مجبور باشه لبخند بزنه... آدمایی که اصلاً روحیه و خصلت‌هاشون مث آدم نیس... و تا جار صبا پیش، فک میکردی مث خودمونن ولی با یه سال دوری...نگران

به صورت خُل کامل(!) اومدیم خونه و یه دوش و مهمونی... تازه رستوران کلبه شرقی رو هم که پیدو نمیکردیم! صد بار دور چارراه بوکیت و خیابون سلطان اسماعیل چرخیدیم تا آخر سر پیدو شدیم بعد از دو ساعت!! اونم تازه پوریای بدبخت اومد سر چارراه بوکیت پیدامون کرد! ساعت یازده تازه رسیدیم تفلد!!! خسته و کوفته و داغون... تازه همه هم کلی تی‌تیش!چشمک ولی ما...! (خب ما اینیمعینک!)

تصمیم گرفتم از فردو دیگه اگه جایی میریم، هموو دم در به اینا بگم ما میریم، فلان ساعت میویم همینجو! من اگه قرار هم باشه لیدر باشم، لیدر ننه‌ام هستم! نه لیدر بقیه‌ای که این طور دارن متفاوت از رابطه خویشاوندی گذشته عمل میکنن... قرار نیس دیگه حق مامانم رو زیر پا بذارم. مخصوصاً‌ که شاید تا یه سال دیگه هم نبینمش...ناراحت و فرصتی نشه که در خدمتش باشم. قرار نیس بدبخت همش نق و نق من رو ببینه توو این مدت کهنگران

نهایتاً نوشت: تلاشم اینه که هرچند اکثر خصلت‌هاشون متفاوت از اون چیزی هست که کمافی‌السابق میدیدم و حس میکردم، و من اصلاً نمی‌پسندم، ولی طوری برخورد نکنم که این مدت که مهمونم هستن بد بگذره بهشون. بذا اگه بدگذری‌ای هم هست، برا ما باشه....

بگذرم از این گلایه‌ها...

کارت عروسی وهاب (یکی دیگه از پسرخاله‌هام) رو برامون فرستادن تازه با کلی نقل. کلی ذوق کردم! مرسی که با این که میدونستین ما نمیتونیم بیایم، ولی احترام گذاشتین... (بابا من آدم قدرشناسی‌ام! اون پاراگراف بالایی‌ها یه طور دیگه شدن...)

و مرسی از تمام کادوهایی که برامون فرستادین. مرســـــــــیماچ (حتما زنگ میزنم و تشکر میکنم. حتـــــــــماً)

----

برای دوستان نوشت: شرمنده (با شدت قوی) اگه نمیرسم (یا دیر میرسم) به کسی سر بزنم یا جواب کامنت بدم یا ... یا همه چی. عاشق تک‌تک‌تون هستم که بی‌ریا هستین با من و بی‌ریا هستم باهاتون و کامنت‌ها و حرفاتون، روحیه‌ام رو می‌تغییرانهقلب


منبع : http://mn64.persianblog.ir/post/338

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر