ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تاریخ : يك شنبه 24 خرداد 1388 ساعت 4:37 بعد از ظهر

ما امروز به باتو کیو می‌رفته بوده است!

(توضیح‌نوشتِ باتوو کِیو: باتو کیو نام معبدی در ۱۳ کیلومتری شمال شهر کوالالامپور در کشور مالزی است. این معبد به دلیل نزدیکی به تپه ها و مجموعه غارهای اطرافش و نزدیکی به رودخانه باتو که در پشت این تپه واقع شده است , به معبد غارهای باتو شهرت دارد. این معبد یکی از معروفترین معابد دین هندو در خارج از کشور هندوستان می باشد. در سال ۱۹۲۰ تعداد ۲۷۲ پله برای دسترسی آسان تر زائران به غارهای این معبد, در دامنه ی این تپه ساخته شد.)

بعد هم یه سر رفتیم کاخ یه شاهی رو دیدیم، البته از بیرون فقط! (نمیدونم کی بود!!) فک کنم قصر شاه سلانگور بود. مطمئن نیستم...

دیگه جلو قصر هم بنده جوگیر شدم افتادم توو باغچه! دیگه زانو و پانو و ساق و ماقِ پا همش با هم داغون شد!!! البته کمی تا قسمتی اندک!

راستی روز همه مامانا و خانوما و اصلاً کلهُم عید مبارکا باشه... قلب ما که به مامانه هیچی کادو مادو ندادیم! خودمون هم هیچی گیرمون نیومد!!! (البته مامانه میتونه امیدوار باشه که کادوهه طلبش، ولی خودم رو نمیدونم! باید از عشقولی پرسید!!!)

® بالاخره بعد از یه هفته از غرُغُرو شدن استعفا داده و دوزار آدم شدم!خجالت (طفلی مامانه!)

یه کم غیبت!!!: امروز مهدی زنگ زده که اون جا نزدیک شما سویت هم هست که برا ما کرایه کنین! منم خب اخلاقاً (!) گفتم: این چه حرفیه! ما منتظرتون هستیم که بیاید و از تنهایی در بیایم! اونم انگا از خدا خواسته!!! بعد هم گفت پروازمون احتمالاً از شنبه آینده، میشه سه شنبه یا چارشنبه همین هفته... (اولین تماس با ما! گر چه تصمیم مالزی اومدن یک ماه و نیم پیش گرفته شده) اصلاً هم نگفت گوشی رو بده عشقولی و اینا... منم کلی خجالت کشیدم (پیش خودم در قبال عشقولی!) خب زشته بابا! میخواین بیاین اینجا قدمتون بر چشم، ولی خب یه بار حداقل به صابخونه نباید زنگ بزنین و بگین حتی داریم میایم؟؟؟!!!!!!

وقتی داشتم اینا رو برا نادی میگفتم، گفت که: لیلا (زنِ مهدی) دو سه روز پیش بهش گفته حالا ما هم میریم مایه زحمت مانی اینا میشیم!!! (ببقشین!؟ پس این تعارف مهدی چه ضایع بود امروز!!!!!). گفته حالا ما و دایی اینا و ... خیلی شولوغ میشه! (ببقشــــــــــــین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه دایی اینا هم قراره بیاان خونه ما؟ مگه خونه سیامک سوزن داره!!!!؟)...

اوکِی! np! فقط کاش یکی به خودمون هم میگفت ما مهمون داریم! تا حالا تمام اخبار از منابع موثق رسیده! هیشکی خودش شخصاً به ما تیلیف نزده که داریم میایم خونتون! (لوتی گری! منم نامردی نکنم پاشم برم سفر! بگم خب من چه میدونستم کسی میخواد بیاد اینجا! کسی که به من زنگ نزد بگه میخوام بیام خونه‌ات که!!!) خب بابا زشته... حالا من دخترخاله و دختر خواهرتون هستم، بی‌خیالِ احترام شدین! جلو عشقولی زشتـــــــه به خدا...نگران


منبع : http://mn64.persianblog.ir/post/332

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر