ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تاریخ : سه شنبه 29 ارديبهشت 1388 ساعت 11:25 صبح
تعداد بازدید : 50

حالا الک الکی افتادیم وسط بازی!!زبان (آخه من از بچگی بازی مازی بلد نبودم! حالا گیجیدم! فک کنم بد رقم پَته‌ی خودم رو بریزم روو آب!!چشمک)

موضوع بازی: اتفاقاتی که باعث تغییرات بزرگ توی زندگی شخص شخیص بنده شده!

جوابیه (=طوماریه!): اولین اتفاق بزرگ که همانا متولد شدن من می‌باشه بود!نیشخند (خب اگه متولد نمیشدم،‌ کی میخواست شرایط بیافرینه؟!)

اولیش: تنهایی به مدرسه رفتن در روز اول دبستان و وصول اعتماد به نفس!

دومیش: کشف نبوغ درسی من در سال سوم دبستان(چون 40روز اول مدرسه رو به خاطر مریضی نرفتم، بعد که رفتم، در شرایطی که هیشکی درس بلد نبود، من درس رو از حفظ خوندم!!) و بازم وصول اعتماد به نفس!

اینجا صادقانه اعتراف میکنم که مهم‌ترین و بدترین و گندترین و رکودآمیزترین و ... (هر چی چی مزخرف دیگه بلدین!) اتفاق در زندگی من، ظهور کامپیوتر و اینترنت بود (از سال 79 یعنی اول دبیرستان). عواقب: اعتیاد! کم خوابی! احمق شدن!! رکود درسی!‌ عدم قبولی در دانشگاهِ دولتی (با توجه به نبوغ ذکر شده!)

البته ناگفته نمانه که این اعتیاد همچنان ادامه داره و ... و داره!!!ناراحت به حدی که دیگه تصمیم گرفتم رشته تحصیلی‌م رو تغییرانده و مرتبط کنم با اعتیادم که کمتر عذاب وجدان بگیرم! (نرم‌افزار)

یکی دیگه از اتفاقای مهم زندگی من روزی رخ‌داد فرمود که میخواستم کتابی که به یکی از پسرخاله‌هام قرض داده بودم رو از داداشش بگیرم، و ایشون چنان ورق به ورق کتاب رو گشت، که انگار نه انگار کتاب درسی‌ه بلکه کتاب لیلی و مجنونه!!!  (توضیحِ مازاد: این پسرخالهه که کتاب دستش بود، کمافی‌السابق، از ما خوشش میومد! ولی ما به روی مبارک نمیاوردیم!)  کشفیدم که بایــــــــــــــد دور اینا رو خط کشید! و اصلاً فازُکُم جدا! و اینا همشون = مادرشوور!! خلاصه همیشه خیـــــــلی از خدا ممنونم که در اون شرایط که سن‌ام کم بود و امکان هرگونه وابستگی احمقانه‌ای داشتم، بسیار زود چیشم رو باز کرد که الکی یه شکستِ عشقیِ مفت و مجانی نیفته روو دستمون! (حالا دیگه به ما چه که پسرخالهه تا سه سال بعدش این عشقش از دلش بیرون نرفت و بعد با این که سال اول دانشگاه قبول شد نرفت و بعد زد اومد بوشهر (من دانشجو بوشهر بودم)‌ و ... بعد دید جا تر هس و بچه نیسچشمک! (=دیر رسیدچشمک!). خب اصولاً این به من ربطی نداشت و باید از کم‌محلی‌های کلی من این رو درک میکرد خودش! به من چه که ملت خنگ‌ان!!!)

اتفاق دیگه فعالیت‌های گروهی توی دانشگاه بوشهر بود که آخر که تمام انجمن‌ها شکل گرفت و بودجه‌ها تعلق، بنده رو مث یه سوسک پرت کردن بیرون و تمام اونایی که ادعای دوستی و همراهی می‌فرمودن، نه تنها دفاع نکردن، بلکه امتیاز سفر حج‌ای که حق فعال‌ترین فرد گروه بود و همشون اذعان داشتن که من هستم، حتی اطلاعش رو هم بهم ندادن و خودشون بالا کشیدنش با احترام!!!! و بنده اینجا بود که فهمیدم دنیا یعنی چی!

البته ناگفته نماند که کم هم مورد سوء نیت و نیش و کنایه‌های مهربونانه دوستان و صد البته زیرآبْ‌زنی‌شون نبودم...

البته توی بوشهر تجربیات محترم دیگه‌ای هم داشتم، سِـیْم اَز: فهمیدم کسی که به قطع آب یا عدمِ پرداخت یارانه‌های دولتی به دانشجوها (مث قند و روغن و کاغذ و ...) اعتراض کنه، مُزدوره! فهمیدم که کلاً زندگی به شرط خفگی‌ست!!!! اینا خیلی اتفاقات عمده و مهمی بودن توی زندگی من...

یکی دیگه از مهمترین اتفاقا زمانی بود که انتقالی گرفتم رفتم فسا و زمان ثبت نام، به معاون آموزش اعتراض کردم نسبت به اختلالات خودشون در واحد دادن به من! که برا اثبات اشتباهشون در مورد من، تلاش فرمودم و ترم بعد شدم یکی از رتبه بالاهای دانشگاه، ولی همون ترم ریدن به حالمون...!!! (من آخر هم نفهمیدم چی شد که همه 20 واحد رو افتادم اون ترم! حتی درسی که خودم تقلبش رو به نفر جلویی‌م دادم و اون شد 5/19 !!!!) البته اینجا هم باز نتیجه‌اش این شد که فهمیدم: باید که خفه!!!! اعتراض ممنوع!! و این بود مهم‌ترین.... چون باعث شد من از دانشگاهای ایران ناامید شم به کل... و با خودم شرط ببندم که دیگه هیچ وقت توی دانشگاهای ایران، به عنوان دانشجو، پا نذارم..

یکی دیگه از اتفاقات مهم زندگی من، تحمل اون مهمونِ اجباریِ پنج‌ماه پیش‌ام بود. که شاید یه آزمونی بود برا افزایش صبر من + شرمندگی بیش از حد من از رفتار نسنجیده‌ی اون، در برابر خانواده‌ام. و مهم‌ترین نتیجه‌اش این بود که فهمیدم چقد آدم قدرنشناسی‌ بودم و هستم در برابر مادر و پدرمناراحتاوه

برای پیشگیری از سوالات احتمالیِ ذهنیِ بعضیا:

1. آشنایی با عشقولی و ... تغییرات اساسی‌ای در من ایجاد نکرد، چون هر دوتامون توی یه فاز بودیم تقریباً...

2. مالزی اومدن و استقلال یهویی از خونواده (برا من که این قد آدم وابسته‌ای بودم)‌ و ... زیاد تغییرات خاصی ایجاد نکرد! (خب چیه! نکرد دیگه! نه دِپرس شدم! نه کمبود محبت گرفتم! نه احساس غربت کردم! نه احساس نیاز! نه احساس شکفتن! نه... هیچی!زبان) خداوکیلی خودم هم توو کف‌ام که چه طور الان هفت ماهه تحمل کردم! آخه من بوشهر که بودم، هیچ وقت بیشتر از دو هفته دوام نمیاوردم و فِرطی میومدم خونه... واقعا موندم خودم هم...)

و در کل زندگی و دوستام بهم فهموندن که: به امید هیچ کس نمیشه نشست! هر وقت هر کاری برا هر کی از دستم براومد انجام دادم (و میدم) ولی جالبه که هر کاری‌م که به هر کی افتاد، انجام نداد... (از تقاضای یه تحقیق از زیبا تا... تقاضای بردن یه بسته‌ی پُستی از دختردایی‌هام ...) فهمیدم که آدما به چه راحتی اقوامشون رو به یه دوستِ (gf/bf) تازه وارد می‌فروشن (مریم!) یا به راحتی پُشت سر مردم حرف میزنن و جلو روشون انکار میکنن (بعضی خاله‌های محترمه!!!) یا به راحتی سر اقوامشون کلاه میذارن (عموی مکرمه!)

خلاصه خیلی از این چیزا در زمان‌های مختلف فهمیدم و برام تجربه شد و باعث یه تغییر در اصولِ اخلاقی‌م...

پ.ن: هیچ‌کس رو به این بازی دعوت نمیکنم! چون بازیه سختیه!!نیشخند

.: روزنوشت: اولین presentationام هم بدک نبود. فقط خیلی طولانی شد. اعتماد به نفس من هم خیلی خوب بود. خودم خوشم اومد (خدا جونم: ماچ) {سوال‌نوشت: چه طوری به نگار باید فهموند که بقیه، همه با هم اشتباه نمیکنن؟ دیدی بنده خدا با این که این همه از اسلایدها رو کم کردم، بازم چقد وقت کم آوردیم؟؟؟!! نگران}


منبع : http://mn64.persianblog.ir/post/309

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر