ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تا بَرتون بگم: ما اومدیم توصیه خشت‌مال رو گوش بدیم یه دعووی ساختگی بساخیم که اوضا بهتر بشه، دیدیم خب چه کاریه! الکی مردم فک میکنن زندگی ما پُر نمکه! گفتیم خب بیذا با خودشون جنگ کنیم! دیگه همی‌طو دوشتیم دنبال موقعیت میگشتیم که یهو موقعیت خودش پرید وسط!

دیروو رفته بودیم شاپینگ سِنتِر وان اوتاما، دیگه البته دوشتیم از خستگی می‌مُردیم، مامانه رفت یه آبی بزنه به سر و صورتش، پسرخالهه نشست بود، ما هم نِیسیم کنارش. زنش هم دوشت میگشت ایی ور اوو ور. پسرخالوو خودش شروع کرد که مزاحمتونیم و اینا... منم یهو زدم توو خال! گفتم ما توقع داشتیم بهمون یه زنگی بزنین! فک میکردیم این قدرا مستقل به نظر میرسیم و  فلان و بی‌سار!

بعدشم گفتم که عشقولی این همه موقع تصادف محمود و مسعود زنگ زد بهشون از اینجو، چرا هیشکی در جوابش یه زنگ نزد بهش بگه که مرسی و خرسی و فلان و بَهمان!

بعد دیگه پسرخالوو هنگ کرد! یه مُشت هم زاغارت گفت که همشو جوابش دادم با شوخی و خنده!نیشخنداونم سوسک شد!! هیچی نگفت!

شب هم که بحث لنکاوی رفتنشون بود و بلیط خریدنشون، بعد پسرخالوو گفت که سیامک اونجو گفته آشنای آقای فلانی هستیم (همون قوم خویشای عشقولی که اینجو برو و بیا دارن!) و طرف هم 5 رینگیت(!!!!!!!!) تخفیف داده. عشقولی هم یهو آمپر چسبوند! که من حتی کار خودمو به اینا نمیگم و زشته و اینا این طورن و اینا اوون طورن و 5 رینگیت که سهله، برا 5000 رینگیت هم اسم اینا رو نبایه آورد و اینا کلاسشون اِل هست و بــِل هست و ... خلاصه بدبخت پسرخالووو! دیروو همی طو میخورد توو ذوقش!

بعد هم که موقع شام هی زنش گرفته بود که چیزوی ما رو بیارین و دست به چیزوی شما نزنیم و ... منم یهو عصبانی شدم! گفتم: هوی ننه! بیو برا ما هم یه چی آماده کن!‌ اینا همش ما و شما میکنن! (بازم پسرخالوو هنگ کرد! و گفت: لیلا یه چی میگه! بی خی!) یعنی علناً خجالت کشید! (خب آمو! هر خری میفهمه خرج خونه و رفت و آمد و آسایشی که ما برا اینا مایه گذاشتیم، صد توی پول این لیمو و روغنا میشه)

البته تا یادُم نرفته: اون روز هم میخواستیم توو فروشگاه برنج بخریم، بعد لیلا زنگ زد بهش که بیو چون هم برنج سنگینه، هم حساب کن! ولی با اجازتون اینشون نیومدن تا نیم ساعت بعدش که ما خریدمون هم تموم شده بود و زیر پامون علف سبز شده بود!!!!!نگران

ناگفته هم نمانه که اصلا فک نمیکنن بنزین ماشین لیتری این قدره! حالا روزای دیگه عشقولی ما رو تا ایستگاه مترو میرسونتمون (اونم که مترو هر کی خودش حساب میکنه)، حتی برا فرودگاه و گنتیگ و ... هم اصلا به روو خودشون نیاوردن که حتی توو پمپ بنزین یه تکونی بخورن!!!!سبز

بعد از اینم زورم میگیره‌! هر جو میخویم بیریم، زنش رو میندازه گردن ما، خودش ول میکنه میره!‌ توو فروشگاها که به کنار، حتی امروو هم میخواستن برن سان‌وی لاگون، زنوو گذوشته ور دل من و مامان، خودش با سیامک و دایی رفته!‌ فک نمیکنه ما هم ممکنه برنامه خاصی دوشته باشیم!! اصلاً کفر من در میاد...

البته به نظر من یه کم هم زنش زیادی سه میزنه! به خاطر همی سعی میکنم زیاد به روو خودم نیارم که چی میگه یا نمیگه. البته بدبخت امروز هم همه جا رو جارو کرد! حالو هم که میخواد بره استخر، اومده خِر ما رو گرفته که پیلیز همرام بیا! هی هم میگه: حداقل بیو پاته بذا توو آب! هر چی بوگو آمو! من استخر بیو نیستم اِمروو! بعد تشنه‌ام میشه نمیدونم چه خاکی بخورم!!ا! (بذا اعصابم آدم شه! بعد!!)

بدبخت ننهه که اصلا سفر به دلش نچسبید... همش یا داره کارای من رو میکنه، یا سختی‌هام رو به دوش میکشه... هر کاری هم میکنم از دست اینا در برم که یه کم به مامانوو برسم، اصلا نمیشه...

دیگه خلاصه فقط دلُم خُنُکه که اوو حرفارو بهش زدم دیروو... وگرنه خفه میشدم دیگه! خدایی از دیروو تا حالو هم عین موش رفته توو خودش!

منبع: http://mn64.persianblog.ir/post/339/

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر