ثبت نام|ورود به سيستم|نقشه سايت|راهنما
  انتخاب زبان:  

سیر دانش صدف: (10خط) 88781060 ، رهیاران دانش: (10خط) 88427100 ، سیر بهار دانش: (10خط) 88781060 ، تعالی دانش: (10خط) 88457517 ، ايميل: info@study2000.com

نظر شما درباره سايت ما چيست؟





به نظر شما كدام كشور برای تحصیل مناسب تر است؟








تاریخ : يك شنبه 27 ارديبهشت 1388 ساعت 2:21 بعد از ظهر

چندتا دی‌روزمرگی...زبان

کوری‌نوشت: بود من سردرد داشتما... بود قرص مُسکن خوردما... (بگو خب!)، بعد شب هنوز حالم بد بود. به عشقولی گفتم قرص روو میزه، برام بیار. هر چی گشت پیدا نکرد دیگه رفت از توو گنجه(!) قرص آورد! (تازه توو دلم هم بهش بُهتون بستم که: من مریضم، این کور شده، قرصا رو روو میز نمی‌بینه!!خجالت)

فرداش داشتم میزم رو مرتب میکردم، یهو قرصه رو دیدم. wowwww...تعجبتعجب اِی دادِ بیداد! این که قرص معده بود که! نه استامینوفن کدوئین!تعجب (و بنده نیز نسبت به این قرص حساس می‌بوده‌ام و وقتی می‌میلیدم، اصلاً معده‌ام کن‌فیکون میشد!‌ و در کل: از اونجایی که معده‌ام یه جاده مستقیم داره به سرم، سر درد میگیرم...آخ) تا الان که سه چار روز از اون موقع هم می‌گذره، همچنان دارم تاوان کوری‌م رو پس میدم با این سردردمناراحت

باغبونی‌نوشت: دیروز باغبون شدم! یه گلدون قدیما خریده بودم، حس میکردم دیگه به اندازه گلدونش رُشد فرموده و باید براش به فکر یه خونه جدید باشم. این طوریا بود که دیگه باغبون‌بازیم گل کرد و رفتم براش یه فروند گلدان بزرگ‌تر خریدم. دیروز هم با یه شور و شوق وصف‌ناپذیر نشستم که گلدونش رو عوض کنم. اولش یهو یه کرم از کنارش اومد بیروناوه. به اندازه دیدنِ یه مار سکته زدمخجالت (وا! خب حالا یکی از سوسک نترسه، دلیل نمیشه از کرم هم نترسه خب!) به حدی ترسیدم که اول تصمیم گرفتم بی‌خیال شم تا عشقولی بیادخجالت بعد به رگ غیرتم برخورد! رفتم دستکش پوشیدم (که خدای نکرده کرم‌خان نتونه بخوره منوخجالت) دیگه دست به کار شدم! ولی مگه در میومد این از گلدون! دیگه با هزار بدبختی گرفتم کشیدمش بیرون... نیگا چه طوری بود:

انگاری همش ریشه بود!‌ نمیدونم! منم فرمش رو به هم نریختم. همون طوری گذاشتمش توو گلدون جدیدش و یه مُشت هم خاک (از اونا که از دانشگاه UPM کِش رفته بودیم!نیشخند) ریختم دور و برش:

(پ.ن: الان بعد از خوندن این مطلب، مامانم دوتا شاخ درمیاره!(نیشخند) بعد با خودش میگه: جل‌الخالق! معجزه شده(نیشخند) آخه این دختره، توو ایران که بود، حتی حاضر نبود به گلدونا آب بده، حالا خودش گلدون اختراع میکنه؟!!متفکر... ج.ن: ها دیگه مامان!‌ روزگارش عوضیده! بیکاریِ ممتده...خجالت)

حشره‌نوشت: یه حشرات موذی‌ای توی این خونه ما در رفت و آمدن، حال آدمو میگیرن! (البته بجز مورچه‌ها که دیگه باهاشون زندگی مسالمت‌آمیز دارم!) اینا یه کم سخت‌پوست هستن!‌ البته خیلی ریز ان. هم پرواز میکنن هم رژه میرن! هر چی هم دم دستشون برسه‌، میخورن! (مثلا پلاستیک آرد رو میخورن که به آرد برسن! یا پلاستیک تخمه کدو رو میخورن، که به تخمه‌ها برسن...! (البته سوراخ میکنن!‌ نمی‌خورن!) دیروز کشفیدم اینا بابونه خیلی دوست دارن! (آخه مجبور شدم هر چی بابونه داشتم رو به خاطر حملات انتحاری این ناجوانمردا، بریزم دوورناراحت)

آخرْنوشت: نمیدونم چرا دارم هایده گوش میدم، همین طور الکی زدم این بخونه... ولی یه حس جدید داره برام. چون هیـــــــــــچ خاطره‌ای از صداش ندارم. (همه همین طوری هستن که اگه یه آهنگ یا یه جای خاص رو در یه شرایط روحی خاص تجربه کرده باشن، وقتی دوباره پیش میاد، همون حس براشون تداعی میشه؟ آره فک کنم... فعلا هایده داره برام یه حس خاص رو تعریف میکنه...)


منبع : http://mn64.persianblog.ir/post/306

نام كاربري:
    
رمز عبور:
    
هنوز در سايت عضو نشده‌ايد؟
جستجوي كاملتر